به : موعود

اگر یادتون باشه شعری از زبان یک شهید رو که سروده آقای سید مهدی موسوی بود اینجا نوشتم ظاهرا خود ایشون مطلب رو خوندند و نظر گذاشتند . این هم بهانه ای شد تا دومین شعر ایشون رو بنویسم .
به: موعود
سلام ای که به تو گریه می کنم شب ها !
خلاصه همه حرف ها و مطلب ها
خدا اجازه به شب داده است با این شرط
که صبح سجده بیارند بر تو کوکب ها
چگونه وصف کنم انتظار را آقا ؟!
توان گفتنشان نیست این مرکب ها
برای بوسه بر خاک پای اسب شماست
تمام فلسفه بافی ها و مکتب ها
ز پشت ابر برون آ! بتاب بر دنیا
که کنج لانه خود کز کنند عقرب ها
تویی دلیل بقای زمین سرگردان
که نظم داده به جمع این نامرتب ها
که نقطه ای شده ای ماورای مرگ و حیات
که می رسند به هم کفرها و مذهب ها
برای دیدن حسن تو واشده هر چشم
به اذن توست که وا می شود زهم لب ها
به انتظار تو این راه ها درست شده
برای آمدنت زین شده ست مرکب ها
به عشق توست جهان بر مدار می گردد
به شوق توست اگر صبح می شود شب ها
رسیده هرم نفس های تو به این اقلیم
که باز از هیجان شعله ور شده تب ها
رسیده است به دل هایمان شمیم شما
که فارغیم از این اسم ها و منصب ها …
غزل تمام شد و باز آخرش خالیست
در انتظار تو هستند این مخاطب ها

نظر بدهید