نمایشگاه کتاب و حاشیه ها

خیلی دلم می خواست برم نمایشگاه بین المللی کتاب ولی هر بار به دلایلی نمی شد تا اینکه خدا توفیق داد با آبجی با هم بریم .
وقتی وارد نمایشگاه شدم دیدم کاملا با اون چیزی که تو ذهنم ساخته بودم فرق می کرد . دست اونایی که براش زحمت کشیدن درد نکنه ان شاءا… خدا همیشه همراشون باشه(که هست ) کتابهای خوبی اونجا بود ولی یه مشکل اساسی طراحی نمایشگاه و مسیر های دسترسی بود که واقعا مشکل داشت نمی دونم برای همچین نمایشگاه مهمی نمیشد با کارشناس این مسئله صحبت کنن تا مردم دچار مشکل نشن .
ازاتفاقات جالبی که در طول این سفر برام پیش اومد اولیش این بود که وقتی رفته بودم اصفهان دنبال آبجی یه لحظه احساس کردم سرنشین ماشینی که از کنارم گذشت رو میشناسم می خواستم باهاش تماس بگیرم ولی ساعت ۶ صبح بود و ترسیدم اشتباه کرده باشم و اگه اون نباشه … ولی در همین حال و هوا بودم که دیدم ماشین دوباره برگشت درست بود یکی از بهترین دوستام بود . خودتون بهتر می دونید تو یه شهر غریب اگه یه آشنا رو ببینیم چه حالی می شیم .
نمایشگاه هم که رفته بودیم خیلی شلوغ بود همینطور که تو ترافیک بازدیدکننده ها بودیم گفتم یه sms بزنم به دوستم که قرار بود صبح بیان نمایشگاه و بگم که آشنا نداره نمایشگاه رو خلوت کنه( d: ) بعد که بازدید تموم شد داشتیم نمایشگاه رو ترک می کردیم که بریم حرم امام جواب رفیقمون اومد ازش پرسیدم کجایی گفت داریم نمایشگاه رو ترک می کنیم بریم حرم امام ( چه تفاهمی) خلاصه حرم همدیگه رو دیدیم و خودتون بهتر می دونید …
من که شبش رو رانندگی میکردم و نخوابیده بودم حالم نرمال نبود یادم نیس چطور با این دوست خوبم رفتار کردم . ان شاءا… که رفتارم طوری نبوده که ناراحت شده باشه .
این هم از نمایشگاه رفتن ما!!!

یک نظر درباره “نمایشگاه کتاب و حاشیه ها” داده شده است.

  1. seyyed گفت :

    Salam tootia jan, baba kei namayeshgah omadi ma nafahmidim.hala dige tanha tanha! bazam az zahmati ke behet dadam babate refrees ha mamnoon.eradatmand seyyed

نظر بدهید